الملا فتح الله الكاشاني

108

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

ايشانى يا از جاهلان ايشان گفت لست من جهالهم از جاهلان ايشان نيستم گفت ( اسالك ام تسئلنى ) من از تو چيزى بپرسم يا تو از من ميپرسى فرمود ذاك اليك اختيار اين امر مر تو راست گفت من بپرسم فرمود بپرس آنچه خواهى راهب گفت ما و شما مىگوييم كه در بهشت درختيست كه آن را طوبى ميگويند ما مىگوييم كه در سراى عيسى است و شما مىگوييد كه در سراى محمد است و در بهشت هيچ جا و هيچ بقعهء نباشد الا كه شاخى از آن در آنجا بود مثال آن در دنيا چيست امام فرمود مثال آن در دنيا آفتابست كه بامداد سر از مشرق بيرون كند و چون بقطب فلك رسد هيچ موضعى نباشد مگر كه شعاعى از اشعه آن در آنجا تابد گفت نيكو گفتى بعد از آن گفت ما و شما مىگوييم كه اهل بهشت از طعام و شراب بهشت ميخورند و چندان كه بيش خورند آن طعام و شراب زياده گردد و نقصان در آن راه نيابد مثال آن در دنيا چيست فرمود مثال آن در دنيا كتاب خداى است چندان كه خوانندگانش مىخوانند و گويندگانش در انواع علومش سخن ميگويند از قرائت و تفسير و تأويل و فقه و كلام و حدود و احكام حلال و حرام بعشرى از معشار آن نميرسند گفت نيكو گفتى ديگر گفت كه ما و شما مىگوئيم كه اهل بهشت در بهشت شراب و طعام خورند و ايشان را بول و غايط نه باشد مثال آن در دنيا كدام است آن حضرت فرمود كه مثال آن جنين است اندر شكم مادر خود غذا مىخورد و او را بول و غايط نبود گفت احسنت نيكو گفتى بگو كه كليد بهشت از زر است يا از سيم فرمود نه از زير است و نه از سيم بلكه كليد آن زبان مؤمن است كه در دهان بگرداند و بگويد لا إله الا اللَّه پير ترسا گفت همه را راست گفتى و ليكن تو را مسئلهء ميپرسم كه متحير فرو مانى فرمود اگر بگويم و صواب باشد ايمان آورى و بدين ما درآيى گفت آرى و بر اين عهد كردند گفت خبر ده مرا از آن توام كه بيك شكم از مادر متولد شدند و بيكروز نزد خدا رفتند چون بمردند يكى را دويست سال بود و يكى را صد سال گفت ايشان عزير و عزيز بودند كه توأم بودند در يك شب متولد شدند و پنجاه سال با يكديگر بودند و بعد از آن عزير از بعضى دهها متوجه بيت المقدس شده بقريهء سابر آباد و بروايت ديگر بده عقب كه بر دو فرسخ ايليا بود رسيد موضعى ويران ديد اما درختان آن ميوه دار بود قدرى انجير و انگور بچيد و در سايهء ديوارى قرار گرفت و انجيرى چند بخورد و باقى در سله نهاد و انگور را بفشرد و پارهء بياشاميد و بقيه در مشك ريخت و دراز گوشى كه داشت در پيش خود ببست و تكيه بر ديوارى كرده در آن ده مينگريست چون آن ده را بغايت خراب ديد و مردمان را هالك و مرده يافت و گفت از روى تعجب كه * ( أَنَّى يُحْيِي هذِه اللَّه بَعْدَ مَوْتِها ) * حق سبحانه قبض روح او كرد و خر او را نيز بميرانيد تا مدت صد سال و در اين مدت او را و مركوب او را از نظر خلق بپوشانيد چون هفتاد سال از موت او بر آمد و بخت نصر هلاك شد حق